تبليغاتX
مرد همیشه تنها







نويسنده:شهرام جوانشیونی



نوشته های ماندگار يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک





سر قبر...

شب سر قبرم که میای دفتر شعرتم بیار
ورق بزن هق هقمو تو بغض تلخ این مزار
بشین کنار قبر من درد دلامو بشمارم
دلم گرفته نازنین برات یه سینه حرف دارم
کنار این خاک صبور غربتمو حوصله کن
تو خط به خط  گریه هات  خاطره هامو دوره  کن
میخوام بگم یادت نره خاطره هامونو عزیز
نه نمیگم گریه نکن اشک بریز اشک بریز
یادت نره یه روزی این قلب پر ازغصه سرد
غربت چشمای تورو با گریه هاش ترانه کرد
تنهایی بدجوری داره حوصلمو سر میبره
حال تو بدتر از منه حال من از تو بدتره
بازم بیا ترانتو تو گوشه لحظه ها بخون
بزار تا آروم بگیرم یکم کنار من بمون
بزار صدای گریمون گوش زمینو کر کنه
بزار که اشک منو تو گونه عشقو تر کنه
بزار خدا ببینه که  منو تو مال هم بودیم
جواب بی جوابیه سوال حال هم بودیم
گریه کن،گریه کن اینجا آخر خطه ظریف احساسه
کسی به ما گیر نمیده کسی مارو نمیشناسه
گریه کن،گریه کن آخه عشق تو اینجا غریبو بی کسه
غربت قبر من از اون اشکای تو مشخصه
حالا که سهم من از چشات هیچ چیز به جز خاطره نیست
یه یادگاری از خودت رو سنگ قبرم بنویس

سر قبر...


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 3:40 | |







شعر زیبای مصدق و جواب زیبای فروغ به او

حمید مصدق

حمید مصدق

تو به من خنديدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

جواب زيبای فروغ فرخ زاد به حميد مصدق

فروغ

من به تو خنديدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدی
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی دانستی باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 2:48 | |







دلم بی تو...

بيـا بيـا كه دلم بی تو رنگ پاييز است
مـرو مـرو كه نگاهم ز غصه لبريز است
بمـان بمـان كه برای تو قصه ها دارم
بخـوان بخـوان كه غم را از سينه بردارم
مگو مگو كه رهايم در اين ديارغريب
بدان بدان كه به جز غم مرا نبوده نصيب
ببيـن ببيـن كه شكسته غرور و ادراكم
بــرو بــرو كه نبينی نهفته در خاكم
چرا چرا كه وجودم بدون تو هيچ است
نگه نگه كه ره من پر از خم و پيچ است
مـرو مـرو كه روی دل بهانه می گيرد
اگــر اگــر تو نباشی شبـانه می ميرد
نگو نگو كه دگر عشق كهنه بی رنگ است
بيا بيا ز تو سهمی در اين دل تنگ است
بـگو بـگو كه تو هم مثل ما پريشانی
روم روم كه نبينـم به ديـده گريـانی

مـرو مـرو...


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 1:58 | |







ويراني ...

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتدای يك پريشانيست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بی تو بارانيست حرفش را نزن
آرزو داری كه ديگر برنگردم پيش تو
راهمان با اينكه طولانيست حرفش را نزن
دوست داری بشكنی قلب پريشان مرا
دل شكستن كار آسانيست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشكنی
اين شكستن نا مسلمانيست حرفش را نزن
حرف رفتن مي زنی وقتی كه محتاج توام
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

 


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 2:46 | |







به دادم برس ای اشک

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته
منو
دریغ یک خوب به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده
تو این
تنهایی تلخ،منو یه عالمه یاد
نشسته رو به رویم کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد
برای بودن من به خود
رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد
منو آبادکرد و خودش ویرون شد از درد
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته
به آتش تن زدو رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

 


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 4:51 | |







خیلی سخته...

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه ی چشات می میره

 بره
و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشن توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
 خیلی سخته که من و تو همیشه باهم بمونیم
انقدر عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم.

 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا  


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 23:58 | |







دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه می دهد
دلم برای کسی تنگ است که با زيبايی کلامش مرا در عشقش غرق می کند
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پرمهرش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم برای کسی تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت می کشد
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم برای کسی تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم برای کسی تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم برای کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم برای کسی تنگ است که تنهاييش تنهايی من است
دلم برای کسي تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است
دلم برای کسی تنگ است که محرم اصرار است
دلم برای کسي تنگ است که راهنمايی زندگيست
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگي هايم است
دلم برای کسی تنگ است ...

 

دلم تنگ است...



[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 1:55 | |







بعدها...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها!

 

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هردم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه برجا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب
 روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو ، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد انجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ.

 

فروغ فرخ زاد



[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 16:11 | |







اومدی زندگی تازه مو تزئين کردی...


زندگيم مثل يه کاغذ سفيد
پاک و دست نخورده بود
توی خط گنگ سرنوشت من
کسی دست نبرده بود


اومدی زندگيه ساده مو تزئين کردی
تو به من عشقو نشون دادی و ترسيم کردی
مثل اون ترانه های ناتموم که توی بچگی ها
ما می خونديم ولی آهنگي نداشت
زندگيم رنگی نداشت


حالا دنيا چه برام قشنگ شده
تو نگاهه تو يه دنيای ديگه ست
چشم تو مثل دو تا چشمه ی نور
آينه روشن فردای ديگه ست


دل من يه کلبه تنها بود
سردتر و سياهتر از شبها بود
تو درخشيدی و گرمش کردی
عاشقش کردی و نرمش کردی


اومدی زندگی تازه مو تزئين کردی
توی قلبم همه جا عشق و ترسيم کردی
در و ديوار دل خستمو رنگين کردی
اومدی زندگی تازه مو تزئين کردی


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 14:1 | |







سارا انار دارد...

شاید شنیده باشی سارا انار دارد                از شهر فقر و ظلمت قصد فرار دارد
امروز دیده ام من دستان کوچکش را           یک دزدگیر ماشین درآن قرار دارد
در دست دیگر او یک گوشی موبایل است      جای عروسک آنرا در اختیار دارد
در اشکهای چشمش دیشب ستاره رقصید      با لنز چشمش امروز قصد شکار دارد
در آسمان چادر گم بود گیسوانش               امروز صد جوان را بر موی دار دارد
سیگار میکشد او با ناز و عشوه امروز       از خانه پدر هم قصد فرار دارد
دیروز عروسکش بود یک تکه چوب ساده            بین دو دستش امروز یک سگ
قرار دارد
گیتا نهاده سارا، امروز نام خود را              مست از صدای گیتار خواب بهار
دارد
لبهای خشک او بود رنگین ز خون و لرزان   لبهای خیسش امروز رنگ انار دارد
از یاد برده شاید دیروز زار خود را             این رسم روزگار است دارو ندار دارد
آیا شنیده ای تو زنگ موبایل اورا؟              شاید با جوانی سارا قرار
دارد.

[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 1:23 | |







غصه...

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم
تو رفته ای و رفتنت يك اتفاق ساده نيست
ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتی بيايی پيش من
به احترام رجعتت من ناز كمتر میكنم
يك شب اگر گفتی برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت يك فكر ديگر میكنم
صحن نگاهت را به روی اشتياقم باز كن
من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم
شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم
گرچه شكستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم
زيبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم

با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 15:27 | |







دلم فرياد می خواهد...

تو را گم می کنم هر روز و پيدا می کنم هر شب
بدينسان خوابها را با تو زيبا می کنم هر شب
تبی اين گاه را چون کوه سنگين می کند آنگاه
چه آتشها که در اين کوه برپا می کنم هر شب
تماشايی است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پيچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا يک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گرديده از گرمای دست تو
که اين يخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سايه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فرياد می خواهد ولی در انزوای خويش
چه بی آزار با ديوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من اين واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

دلم فرياد می خواهد


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 3:56 | |







بر سنگ مزار...

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفتزا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سرگردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی.

                              کارو

بر سنگ مزار...


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 2:19 | |







باز شب شد چقدر تنهايم...


باز شب شد چقدر تنهايم                      گفته بودی كه شبی می آيم
باز شب شد و از پنجره ام                    همچنان راه تو را می پايم
كنج اين پنجره ها شب همه شب                  منم و گريه و های هايم
پشت اين پنجره ها تا به سحر                پنجه بر پيكر شب مي سايم
نكند بيهده عمر خود را                        پشت اين پنجره می فرسايم
نكند بيهده تكرار شود                          قصه ی چشم به راهی هايم
باز چون ديشب و شبهای دگر                  می روم پنجره را بگشايم
باز شب شد و از پنجره ام                   همچنان راه تو را می پايم...

همچنان راه تو را می پايم...


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 2:34 | |







کسی ديگر نمی کوبد...

کسی ديگر نمی کوبد در اين خانه ی متروک و ويران را
کسی ديگر نمی پرسد چرا تنهای تنهايم
و من چون شمع ميسوزم و ديگر هيچ چيز از من نمی ماند
و من گريان و نالانم و من تنهای تنهايم
درون کلبه ی خاموش خويش اما
کسی حال من غمگين نمی پرسد
ومن دريای پراشکم که توفانی به دل دارم
درون سينه ی پر جوش خويش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاييزم
که هر دم با نسيمی ميشود برگی جدا از او
و ديگر هيچ چيز از من نمی ماند.

متروکه


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 15:39 | |







تظاهر بود....

گمان کردم که او عاشق ترين عاشق در اين دنياست

گمان کردم که غمخواری برای يک دل تنهاست

ز عشق خود به من ميگفت ز عاشق ها سخن ميگفت

ز اشکی داغ وآتشزن هميشه چشم او پر بود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گريه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازيها تمام صحنه سازيها تظاهر بود

به خود گفتم دوباره بخت يارم شد

به خود گفتم که پايانی براي انتظارم شد

به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شد

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گريه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازيها تمام صحنه سازيها      

      تظاهر بود....

                              تظاهر بود ....

                                                    تظاهر بود....

 

 تظاهر بود.... 


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 2:18 | |







بی تو من تنهای تنها می شوم...

بی تو من تنهای تنها می شوم رهسپار کوی غم ها می شوم
می نشینم گوشه ای غمگین و سرد با خیالت غرق رویا می شوم
آه ! سیرم بی تو از این زندگی، خسته از امروز و فردا می شوم
تا که می بینم تو را بی اختیار غرق دریای تمنا می شوم
با نگاه ساده ات ای نازنین پای تا سر غرق رویا می شوم
از شرار آن نگاه آتشین باز گرم سوختن ها می شوم
بی تو معنایی ندارد زندگی ، با تو ای عشق معنا می شوم
ای شراب شعر و شور هر غزل با تو مثل گل شکوفا می شوم
صادقانه می گو یم ای عزیز بی تو من تنهای تنها می شوم

بی تو من تنهای تنها می شوم


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 2:37 | |







به جان مولا امشب دلم گرفته...

ای آسمان زيبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنيا امشب دلم گرفته

يک سينه غرق مستی دارد هوای باران

از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن

شرمنده‌ام خدايا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر ديدگان تشنه

بايد شود هويدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفايی دارد پياله تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خيال بس کن فرمايشت متين است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

دلم گرفته


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 1:22 | |







دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــا کردم...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر

صدا کردم ،تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین

گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین

موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است دریایی....!!!

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت

رها کردم....همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ،

حریم چشمانم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

وا کردم.... نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا، شاید خطا کردم.....!!!

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا، تا کی، برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید! و بعد از رفتنت یک

قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری

گم شد و بعد از رفتنت آسمان چشمانم خیس باران بود و بعد از رفتنت

انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم را از دست خواهم داد کسی

حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه

بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم

تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد ،هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد...!!! ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد!!! و بعد از این همه

طوفان و تردید کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت:تو هم در پاسخ این

بی وفاییها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم ومن در حالتی ما بین

اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری بدون پاسخ و سرمست و من در اوج

پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر .....

نمی دانم چرا !!؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز ، برای شادی و

خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

                                 دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــا کردم.


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 23:57 | |







كردى آهنگ سفر اما! پشيمان مى شوى...

كردى آهنگ سفر اما! پشيمان مى شوى
                      چون بياد آرى پريشانم! پريشان مى شوى
گر به خاطر آورى اين اشك جانسوز مرا
                     آنچه من هستم كنون در عاشقى، آن مى شوى
سر به زانو گريه هايم را، گر ببينى به خواب
                     چون سپند از بهر ديدارم شتابان مى شوى
عزم هجران كرده اى ،شايد فراموشم كنى
                    من كه مى دانم تو هم چون شمع گريان مى شوى
گر خزان عمر ما را بنگرى با رفتنت
                    همچو ابر نوبهاران ،اشك ريزان مى شوى
بشكند پيمانه صبرم،ولى در چشم خَلق
                    چون كه گر خوبان تو هم،بشكسته پيمان مى شوى
بينم آن روزى كه چون پروانه بهر سوختن
                    پاى تا سر آتش و سر تا پا جان مى شوى
مرغ باغ عشقى و دور از تو جان خواهم سپرد
                    آن زمان بى همزبان،در اين گلستان مى شوى!!!

كردى آهنگ سفر اما!


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 0:43 | |







قاصدك آمد ولی...

قاصدك آمد ولی ديگر برايم دير بود
                        دل به جادوی نگاه تازه ای درگير بود
قاصدك آمد ولی پيغام خود را وا نكرد
                       چون نگاه آن غريبه در دل ما جانكرد
آن غريب آشنای لحظه هاي دور من
                       شد هويدا چهره اش در چشمهای كورمن
قصه های بی فروغ قاصدك تكرار شد
                       هر نفس پيغام او در بين ما ديوار شد
دير شد دل در سرای ديگری در دام بود
                       دير شد دل به شلاق نگاه ديگری آرام بود
قاصدك دردی است در جانم تو تكرارش نكن
                       لب سكوتی دارد وتو بی خود اصرارش نكن
قاصدك جان هزاران عاشق از بامم بپر
                      اين پيام من به سوی يار ديرينم ببر
 گر كه تنهاباشم وتنها ترين روی زمين
                      زين كه عبرت می شوم گويم به خود صد آفرين

قاصدک


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 0:45 | |







من آن جغدم که هرجا لانه سازم لانه میسوزد...

من آن جغدم که هرجا لانه سازم لانه میسوزد

ز هر در تکیه سازم پیکر کاشانه میسوزد

اگر روزی نویسم از مصیبتهای دورانم

ز دردم آشنا میمیرد و بیگانه میسوزد

من آن جغدم...


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 2:28 | |







آدمک آخر دنياست بخند...


 آدمک آخر دنياست بخند
 آدمک مرگ همينجاست بخند
 آن خدايي که بزرگش خواندي
 به خدا مثل تو تنهاست بخند
 دست خطي که تو را عاشق کرد
 شوخي کاغذي ماست بخند
 فکر کن
 فکر کن درد تو ارزشمند است
 فکر کن گريه چه زيباست بخند
 صبح فردا به شبت نيست که نسيت
 تازه انگار که فرداست بخند
 راستي آنچه به يادت داديم
 پر زدن نيست که در جاست بخند
 آدمک نغمه آغاز نخوان
 به خدا آخر دنياست بخند

آدمک


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 22:23 | |







پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم هستیم

مرک ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ وآدمی قول و قراری نیست نیست

من که می دانم عجل ناخوانده و بیداد گر

سرزده می آید و راه فراری نیست نیست

مرگ بی رحم


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 17:35 | |







با دلي از شيشه نازکتر چگونه نشکنم...

با دلي از شيشه نازکتر چگونه نشکنم
                سنگ را من کرده ام باور
چگونه نشکنم
از در و ديوار سنگ کينه مي بارد هنوز
                من که دارم آينه در بر
چگونه نشکنم
نشکنم گر در عبور از سنگباران فلک
                در عبور از عشق ويرانگر
چگونه نشکنم
آسمان پوشيده از بال کبوتر ها شده است
               من که محروم زبال و پر
چگونه نشکنم
هر نفس هر لحظه مي بينم ميان بادها
               باغي از گل مي شود پر پر
چگونه نشکنم
مانده ام چشم انتظارت در ميان بادها
               با نگاهي خسته چشمي تر
چگونه نشکنم
دشمن از رو بسته شمشير از برايم دوست نيز
               مي زند از پشت سر خنجر
چگونه نشکنم
يک طرف نيرنگ دشمن يک طرف تزوير دوست
               با دلي از شيشه نازک تر
چگونه نشکنم

يک طرف نيرنگ دشمن يک طرف تزوير دوست


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 2:19 | |







عشق يعني انتظار و انتظار

غشق یعنی....

عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني
سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني
از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني
اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني
لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني
تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني
هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني
عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني
تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني
زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني
قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني
از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 14:52 | |







شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت...

شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت
در فرار شعرهايم يک شبي خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت
با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولي!
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت
من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبي در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت
شعله هاي عشق من هر دم زبانه مي کشد
از هجر تو بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 4:5 | |







ميروم خسته و افسرده و زار...

ميروم خسته و افسرده و زار.....................سوي منزلگه ويرانه ي خويش
به خدا ميبرم از شهر شما.........................دل شوريده و ديوانه ي خويش
ميبرم تا که در آن نقطه ي دور...................شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه ي عشق..................زين همه خواهش بي جا و تباه
ميبرم تا ز تو دورش سازم........................ز تو , اي جلوه ي اميد محال
ميبرم زنده به گورش سازم.......................تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله مي لرزد , ميرقصد اشک...................آه بگذار که بگريزم من
از تو اي چشمه ي جوشان گناه..................شايد آن به که بپرهيزم من
به خدا غنچه ي شادي بودم.......................دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ي آه شدم صد افسوس.....................که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست.........................ميروم, خنده به لب , خونين دل
ميروم از دل من دست بدار.....................اي اميد عبث بي حاصل


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 3:51 | |







خاکسترم را باد برد...

سنگ قبرم را نمي سازد کسي ....
مانده ام در کوچه هاي بي کسي ....
بهترين دوستم مرا از ياد برد....
سوختم خاکسترم را باد برد

خاکسترم را باد برد...


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 21:54 | |







غمکده.....

من زاده دامان غمم هيچکسم نيست
جزاشک در اين غمکده فرياد رسم نيست
اي درد بيازار مرا هرچه تواني
خوش باش که ميميرم و کس داد رسم نيست

غمکده


[+] نوشته شده توسط شهرام جوانشیونی در 21:41 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com